خداوند

خداوند ما را...
فقط میخوام تو همین رویای شیرین خودم بمیرم
می خوام بهت بگم خیلی بی معرفتی رفتی منو تنها گذاشتی
امروز روز اول رفتنته امروز قراربود همه برای منو تو سفید ببپوشن اما تو سیاه پوششون
کردی قتی می خواستن تنت که پر از بوسه های عاشقانه من روش حک شده بود رو بشور
قصمشون دادم که تورو خدا یه جوری نشورینش که دردش بگیره اما اونا مثل یه مرده باهات
رفتار می کردن نمی دونستن که تو نمردی.
فرداش که شد ازم پرسیدن که رو سنگ قبرش چی بنویسیم گفتم سنگ قبر؟ بگید شعر کارت
عروسیتون چی باشه؟ همه فکر می کردن دیوونه شدم اما به خدا من می دونم که زندس
وقتی که داشتم می گذاشتنت تو قبر گفتن همه یه موشت خاک بریزید روش وقتی داشتم
موشتم رو پر از خاک می کردم انگاری از تنم دارن یه موشت گوشت می کنن. آخ وقتی
داشتن روت خاک می ریختن و تو زیر خاک می رفتی و کفن سفیدت دیگه دیده نمی شد داد
زدم اصلا شوخی خوبی نیست اگه یه وقت خفه بشه چی و انقدر داد زدم که از هوش رقتم
وقتی چشمام رو باز کردم دیدم سنگ قبرت رو هم گذاشتن.
همه چیز تموم شد اما یه چیزی رفتی اون ور با فرشته ها عروسی کنی بی معرفت اگه
فرشته نبودم کنیزت که بودم یادت باشه حالا من بی وفام یا تو؟

گاهی وقتها آنقدر حرف زياده که تو گفتن کم ميارم
به همين دليل هست که مينويسم !
بين خودمان بماند داشتم به تو فکر ميکردم
به تو و نشانهای ساده برای اثبات علاقه !
راستی همين نشانهای ساده ی روزمره برای اثبات علاقه کافی
نيست ؟
ولی ميدانم : به هيچ نشانه ای نمی شود اعتماد کرد !
اکنون میتوانم مثل پسرکی هفت ساله بنويسم : آب
و غرق شوم بی آنکه دست و پائی بزنم .
می توانم بنويسم : درخت
و سبز شوم بدون هيچ درنگی .
می توانم تو را بنويسم
و بعد به آرامی ببوسمت بی آنکه کسی ببيند .
می توانم بنويسم : رقص مرگ
و بميرم !
به همين سادگی .
الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خک و خون خوردن
نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خک ، پوسیدم
ز بسکه با لب مخنت ،زمین فقر بوسیدم
کنون کز خک فم پر گشته این صد پاره دامانم
چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
که خون دیده ، آبم کرد و خک مرده ها ، نانم
همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم
به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی
که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا
در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
به شب های سکوت کاروان تیره بختیها
سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی
رقص مرگ يک ديوانه را شايد هيچ کس نفهمد جز <تو> ... مرگ را
تنها برای خودم دوست دارم ،چون تنها تويی که ميدانی رقص مرگم
چيست ؟؟؟تنها تويی که تمام بند های رقص مرگم را برايم روشن
ميسازی!!!!!!!
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک
اندامم چه خواهد ساخت ،
ولی بسیار مشتاقم ،
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد،
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم خویش را برگلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته ترسازد ،
بدین سان بشکند در من ،
سکوت مرگبارم را ...